MIME-Version: 1.0 Content-Type: multipart/related; boundary="----=_NextPart_01C9846A.19C1C960" Ce document est une page Web à fichier unique, ou fichier archive Web. Si ce message est affiché, votre navigateur ou votre éditeur ne prend pas en charge les fichiers archives Web. Téléchargez un navigateur qui prend en charge les archives Web, par exemple Windows® Internet Explorer®. ------=_NextPart_01C9846A.19C1C960 Content-Location: file:///C:/9F19BE39/AUTnews01.02.09.htm Content-Transfer-Encoding: quoted-printable Content-Type: text/html; charset="us-ascii"
معصومه<=
/b> قلع=
07;
چهی پس از ±=
7;۱ سال
انتظار ا=
93;دام
شد
یکشنبه
۱=
79;م بهم=
ن
۱=
79;۸۷
خ=
76;رنامه
امیرکبیر
ww=
w.autnews.us/archives/1387,11,00016391
=
بنا ب=
ه
گزارشها®=
0;
رسیده به سا=
740;ت
حقوق بشر =
575;یران
معصومه
قلعه جهى
صبح روز =
662;نجشنبه د=
585;
زندان رف=
87;نجان
به دار آویخته ش=
583;.
=
=
این خبر توسط
مطبوعات =
85;سمى
ایران تایید
نشده است.
=
=
آسیه =
امینی
نیز در
وبلاگ شخ=
89;ى
خود ”
وارش” نو=
88;ت:
” معصومه اعدام شد.
صبح پنج ش=
606;به
عده زیاد=
40;
تلاش کرد=
06;د
که از اولیاء
دم رضایت
بگیرند.
=
=
لازم =
به
یادآوری معصومه
قلعه چهی =
576;ه
نوشته سایت خبر=
740; آفتاب،
متهم بود که همسرش را
به قتل رسانده است. م=
1593;صومه
که پس از
قتل همسر=
88;
ابتدا
فرار کرد، اما
بعد خودش را تسلیم
پلیس نمو=
83;،
گفته بود که به بی=
605;اری
صرع مبتل=
75;ست
و در زمان =
1575;رتکاب قتل همسرش
دچار
حمله بوده و انگیزه
قتل نداش=
78;ه
است. =
607;مسر
معصومه با سنگی ک=
1607; به سر=
588;
اصابت
کرد، فوت =
606;مود.
=
=
وکیل =
وی
می گوید که معصومه
قصد فثل ن=
583;اشته
و بیماری او در رخ دادن =
575;ین
اتفاق نقش
عمده ای
=
=
حقوق بشر ا=
;یران
=
=
=
روای=
78; نزدی=
ک
از ا=
93;دام
یک زن
=
“بین زمین و آسمان
می رقصید“
=
=
معصو=
05;ه قلعه
چهی، زن ۳۲ ساله ای
که ۱=
78; سال ب=
;ا
حکم اعدا=
05;
در زندان ر فسنجان
به سر
برد، بام=
83;اد
روز پنج همسرش را
به قتل رسانده. با عب=
583;الصمد
خرمشاهی،
وکیل معص=
08;مه،
از ا=
93;دام
او پ=
85;سیده
ایم. =
575;ین
روزها او سخت برآشفته
و غمگین =
575;ست
و از زنی
می گوید که ۱۲ سال ر=
;ا
با ا=
05;ید
سپری کرد.
=
=
=
8206;آقای خرمش=
اهی
کی راهی
کرمان شدید؟ &=
#8206; &=
#8207;
=
=
چهار&=
#1588;نبه
بود که رس=
740;دم
رفسنجان. نزدیک
غروب با
هماهنگی قبل=
40; راهی
زندان شد=
05;.
ساعت
حدودا ۵-۶ بود. جلوی
زندان که رسیدم
دیدم یک
زن و مرد پیر
که لباسه=
75;ی
بلوچ
پوشیده ب=
08;دند
و بسیار
نگران و ب=
585;آشفته
بودند
حوالی زندان
=
=
رفتم &=
#1583;اخل
زندان. از برخورد
رئیس زندان (آقای
مقبلی) و همین
طور مسوو=
04;ان
قضایی
معلوم بود که
می خواهن=
83;
هر کاری =
207;از دس=
578;شان
برمی آید انجام دهند
تا ش=
75;ید
بشود جلوی
حکم را با رض=
575;یت
گرفت. چون
مراحل قانون=
40;
و حقوقی همگی
طی شده بود و <=
span
class=3DSpellE>این ا=
604;بته
به خاطر
=
=
=
8206;او=
را
در چه شرا=
740;طی
دیدید؟ &=
#8206; &=
#8207;
=
=
در حضور خانم =
575;فضلی
و رئیس زندان دیدمش. آرام
بود و موقر. بشوخی
به ا=
08;
از قول خودش گفت=
605;: الان می آیی د=
740;دنم
آقای خرمشاهی=
67;!
و بعد خود=
605;
هم جواب د=
575;دم
ببخشید
که زودتر
نشده بود… ( من
هرگز معص=
08;مه
را ا=
86;
نزدیک ندیده بودم.
او مرا برای دفا=
593;
داشت با پست برای
من ارسال
کرده بود=
06;د
و من نیز
وکالتنا =
5;ه
ام ر=
75;
به همین
ترتیب فر=
87;تاده
بودم.)
=
=
به معصو=
مه
نگفته بو=
83;یم
که قرار ا=
587;ت
حکمش اجر=
75;
شود. ولی خودش =
601;همیده
بود. اگرچه
بوضوح چی=
86;ی
نمی گفت. ولی <=
span
class=3DSpellE>آنروز، ه=
605;
من، هم خا=
606;واده
اش و هم خانم =
605;هناز
افضلی (فیلمساز) به دی=
583;نش
رفته بود=
40;م.
شک برده بود و
وقت حرف زدن،
مکث می کرد و <=
span
class=3DSpellE>به فکر می
رفت. آرام گفت: =
آمده =
575;ی
اجرای
حکمم را
ببینی آق=
75;ی
خرمشاهی؟
برایم
خیلی زحمت
کشیدی. می دانم.
به ا=
08;
گفتم چرا این طور
حرف می زنی؟
طوری که نشده
و هنوز
فرصت هست. ساکت =
605;اند
و چیزی
نگفت اما
می دانم
که می دا=
606;ست.
=
=
=
8206;معصو=
05;ه در چه
سالی به
زندان رفت؟=
8206;
=
=
سال ۷۵. هشت ماه
بعد از
وقوع قتل.
=
=
=
8206;آیا فرصت
شد از او
درباره
قتل بپرس=
40;د؟=
span> <=
/b>=
span>
=
=
بله. و
اتفاقا م=
91;مئنم
که موکل=
05;
هرگز به
من در این=
576;اره
دروغ
نگفت. من م=
1608;کلان
بسیاری داشته ام.
موکل ده=
75;ن
که باز می کند
می دانم راست می
گوید یا د=
585;وغ.
به ص=
85;احت
و صداقت
=
=
=
8206;چرا
پذیرفت=
7; او که زنی
تحصیل کرده
بود؟
=
=
من هم
همین را دختر =
576;لوچ
نمی توان=
83;
به خ=
75;نواده
اش ن=
07;
بگوید! مجبو=
585;
بودم! مر=
575; به نام او
خوانده بودند. اگ=
1585;
نمی پذیر=
01;تم،
قبل از
همه خانو=
75;ده
خودم طردم
می کرد. ۲۳
سال بیشت=
85;
نداشتم.
کجا می
رفتم؟ چه می
کردم؟
=
=
=
8206;بعد ا=
ز
ازدواج چه
کرد؟ آیا =
575;ز
زندگی و ا=
586;دواجش
راضی بود؟=
&=
#8206;
=
=
آن طور که=
; معصومه
تعریف کرد، آنها ۲۴ ماه در
عقد بودن=
83;.
اما هشت
=
=
=
8206;یعنی =
باکره
بود؟
=
=
بله. ا=
;ین
را خ=
08;دش
گفت. گفت نمی توانستم
تمکین کنم. دوستش
نداشتم.
آدم بدی اخلاق خودش
را د=
75;شت
و ما به ه=
1605;
ربطی ند=
75;شتیم.
هرگز هم ع=
604;اقه
ای ب=
07;
او در من
پیدا نشد. در ان رو=
586;
هم که این
اتفاق اف=
78;اد
او طبق
معمول ناگهان
از پ=
88;ت
مرا گرفت.
شوکه شدم. از ای=
606;
کار بدم
می آمد. نفسم بند
می آمد. دیدم نمی توانم ره=
575;
شوم. دست وپا زدم. ف=
1575;یده
ای ن=
83;اشت.
دیدم نفسم بال=
575;
نمی آید =
608; او رهام
نمی کند. دست
بردم سمت کابینت
و اولین =
670;یزی که به
دستم رسی=
83;
را ب=
85;داشتم
و به سمت
پشت سرم
بردم و به او زد=
605;.
از ش=
75;نس
بدم. سنگ ب=
1607;
سر او و گیج گا=
607;ش
اصابت
کرد و باقی اش
را خ=
08;دتان
می دانید.
=
=
=
8206;حرفه=
75;ی آخرش=
چه بود؟ پ=
588;یمان
بود؟ امی=
83;
داشت؟<=
span
dir=3DLTR>=
span> <=
/b>=
span>
=
=
یکی ا=
ز
افسوسها®=
0;
من این است که همیشه
معصومه را پر =
1575;ز
امید شناخته
بودم. همیشه
امیدوار
بود و با
روحیه. در
حالی که
معمولا =
05;وکلان
من این
طور نیست=
06;د.
این منم
که به آنها
دائم امی=
83;
می دهم و می خواهم
که درست و
سالم در زندا=
606;
رفتار
کنند و ا=
605;یدوار
باشند.
ولی این یزی بگو=
548;
چیزی بخواه
یا حتا
مرا نصیح=
78;
کن. صبور و &=
#1605;حکم
گفت: آقای خرمشاهی
هر گز امی=
583;ت
را ا=
86;
دست نده!
=
=
بعد هم تشکر کرد.
گفتم کار=
40;
برایت
نکرده ام معصومه. انشاء ال=
607;
دفعه بعد که به دی=
583;نت
می آیم. خبرهای بهتری دارم.
سکوت کرد و
فقط آرام گفت: <=
span
class=3DSpellE>حلالم کنید.
=
=
=
8206;روز=
آخر ب=
;رای
رضایت ه=
05; اقدام کردید؟=
span> <=
/b>=
span>
=
=
از همان
زندان با دادستان
تماس گرفتم و
کمک و نظر=
582;واستم.
همانطور
که گفتم همه مسوولان رفسنجان =
207;به عنوان الگو=
40;
بهترین
زندان و ب=
607;ترین
زندانبا =
6;
معرفی شو=
83;.
=
=
به هر حال دادستان
=
=
=
8206;شب پنج شنبه چه کردید؟ &=
#8206;
=
=
یکی ا=
ز
بدترین شبهای
زندگی ام
بود. تا ساعت حدو=
583; ۴ صبح بیدا=
;ر
بودم و
قدم می زد=
605;.
۴ صبح راهی=
;
زندان شد=
05;.
فضا خیلی گر=
601;ته
بود. وارد
زندان شد=
05;.
دعا می کردم اولیای د=
605; نیایند.
چند دقیقه بع=
583;
رئیس زندان و فرمانده
=
=
آنجا هر چه
کردیم و هرچه
گفتیم تا=
79;یری
نداشت. معصومه را آو=
585;دند.
دوبار طن=
75;ب
را ب=
07;
گردنش انداختند تا شا=
740;د
این صحن=
07;
اولیای
دم را به
رحم آورد
و زندگی ر=
575;
به ا=
40;ن
دختر
جوان ببخ=
88;ند.
ولی آنها
همچنان
قسم خورد=
07;
بودند.
=
=
=
8206;معصو=
05;ه چه می
کرد؟
=
=
او
آرام و موقر
بود. مثل ببخش مرا. &=
#1608;
مادرش ه=
05;
گفت به
جان او
نمی بخشم. همین. =
605;عصومه
لبخندی
روی صورت=
88;
بود که ا=
588;ک
همه کسان=
40;
که آنجا
=
=
=
8206;به=
چه فکر م®=
0;
کردید آقای =
582;رمشاهی؟=
8206;
=
=
دستم که از همه جا
کوتاه شد، چنان م=
578;اثر
و گریان ب=
608;دم
که فقط فکر می
کردم این نماد =
580;هالت
است که دارد =
591;ناب
را می
کشد. تقصیر
یک فرد نی=
587;ت.
او قسم خورده است
که عروسش را بکشد. همانطور
که پدر مع=
589;ومه
سنتش او
را و=
75;داشته
بود دخت=
85;ش
را ب=
07;
زور به کاز خو=
583;م
می پرسید=
05;
چرا =
75;و
باید ۱۱ سال ب=
;ا
امید و شور زندگ=
740;
سر کند؟ چ=
585;ا
این همه از ۱۱ سال اعدام شود
چرا =
75;ین
همه رنج
متحمل شد؟ برای
اینکه د=
85;
پایان به ای=
606;
نقطه برس=
83;
؟ در ذهنم
پر از چرا بود. هنوز
هم هست.
نمی توان=
05;
آن لحظه ها را فر=
575;موش
کنم.
=
=
=
8206;و بال=
اخره؟ &=
#8206;
=
=
آفتا=
76; طلوع
کرده بود و
درست روی صور=
578;
او گل انداخته
بود. طناب را کش=
740;دند.
بین زمین
و آسمان
=
=
عبدا=
04;صمد خرمش=
اهی
آهی =
76;لند
می کشد و شعری
می خواند
که ساعاتی پس از اع=
583;ام
موک =
4;ش
برای او
سروده است:
=
=
در آن
سپیده دم =
606;امبارک
موعود
=
در
امتداد ش=
40;ون
و اندوه
=
آنجا که بی=
;
قرار
=
مرگ ر=
ا
در آغوش
کشیدی
=
قطره =
قطره
غصه می خورم
=
با طعم ط=
;ناب
دار
=
در سپیده
دم نامبا=
85;ک
موعود
=
وقتی =
طناب
=
واسط=
07; شد
=
میان تو و=
; آسمان
=
از دست می
رفتم
=
تا دور دست
=
در
ازدحام خ=
75;کستری
بغض،
=
وقتی که
دست خشم =
608; جهالت
=
چهار<=
/span>پایه ی مرگ <=
span
class=3DSpellE>را از
زیر پایت
کشید،
=
تا رها شوی از حسرت رهایی
=
برج ه=
ای
مراقبت
زندان
=
چه شرمگنانه نگاهت می کردند.
=
آ……ه! ای
زن ستمک=
88;یده
ی شرقی
=
در هی=
ات
انتظار
=
انتظار همیشه بی
پایان
=
پوشیده
در شولای انزوا
=
درآن سپیده دم=
; نامبارک
موعود
=
میان آسما=
ن
و زمین
=
چه عا=
شقانه
می رقصید=
40;
با مرگ
=
بی پروا و بی هراس
=
میان آن همه مامور
=
آن همه
معذور،
=
در آن
سپیده دم =
606;امبارک
موعود